شعر زیبای با زبان عقربک می گفت عمر
تعداد بازدید از این موضوع : 311
زهرا قدرتی جزی آفلاین
دبیر ادبیات

مشخصات کاربر
شماره کاربر: 1330
ارسال‌ها: 5
تاریخ عضویت: 13 آذر 1392
ارسال: #1
شعر زیبای با زبان عقربک می گفت عمر

بازبان عقربک می گفت عمر (درس هفتم،اول متوسطه)



عمر من شد برخی فردای من‌
شد زیان سود من از سودای من‌

سالها رفت و نشد فردا پدید
آه ازین فردای ناپیدای من‌

بر امید جنتِ فرداچرا؟
دوزخِ امروزِ شد ماوای من

‌ کام دل فردا بمن بخشد جهان‌
گوئیا فردا بود دنیای من

‌ آرزو فردا برآید بیگمان‌
آه ازین اندیشهء بیجای من‌

چیست این فردا که در رؤیای او
شد تبه امروز بی همتای من‌

دوشم از سر رفت خواب و می گذشت‌
با غم دل چون دگر شبهای من‌

تیک تاکی ساعت آوردم بخود
وز سخن شد ناصح گویای من

‌ با زبان عقربک میگفت عمر
میروم بشنو صدای پای من

روز اگر سرگرم خواب غفلتی‌
در دل شب گوش کن آوای من‌

تو اسیر آرزوها و زمان‌
لحظه‌ای غافل نه از یغمای من‌

ای ندانسته بهای عمر خویش‌
نیستت آخر چرا پروای من‌

ناگهان آید بپایان دور عمر
وای من ای وای من ای وای من

از ندای عمر بر احوال خویش‌
نوحه‌گر شد طبع غم افزای من‌

در کمین من زمان تیزرو
عاجز از تدبیر کارش رای من‌

بیخبر از سر نوشت خویشتن‌
زندگی شد خواب وحشتزای من

‌ ای زمان ای سود من از تو زیان‌
ای محال از گردشت ابقای من

‌ این تو و این سیر برق‌آسای تو
وین من وین رنج جانفرسای من

*دکتر فرهاد ناظر زادۀ کرمانی*
08 دى 1392 08:25 ق.ظ
ارسال پاسخ 


رفتن به سایر بخشهای سایت :

اداره تکنولوژی و گروه های آموزشی استان بوشهر - تلفن : 07712520384